از خلوتِ پیله تا پروازِ همای همایِ سعادتآنکه دلم را روشن کرده به عشق،آنکه سالها برای یکی شدنش انتظار کشیدمنمیدانی که او کجاست؟! چگونه است؟!آنکه با او، زمان معنا ندارد،و با او، تمام قوانین جهان شکسته میشود...روحم با او میرقصد،با او به نقطهی صفر میرسم؛جایی که گذشته پاک میشودو آینده، دیگر معنایی ندارد.هماینامهگفتگویی برای ما... من، و او.من، نقاشمنقاشی که با همهچیز نقاشی میکند...و گاهی، با کلام نیز تصویر میسازد.مهم نیست وزن دارد یا شعری است یا نه؛مهم، تصویری است که ترجمهی گفتمان درونی من با خویش است.نقاش، با خود عشق میکند،چون میداند به هر چیزی که دست میبرد،ذرهای از دریای «او» ست... پیشدرآمدآن زمان که در برگریزانِ «ماه مهر»،از بارِ سنگینِ این حجم از مهر بر تن، به شکوه آمدم،ناتوانی در نادیده گرفتن این لطفِ دردآور رادر میانِ گلایهی تمامِ شهر، به زبان آوردم.ناخواسته، به آرامستانِ باباطاهر عریان دعوت شدم؛آنجا که در دوبیتیِ:«چه خوش بیمهربانی هر دو سر بیکه یک سر مهربانی دردسربی»حالِ خوشِ این گفتار،مرا در زیر آسمانِ همدان به چرخش درآورد.پروردگارم، مرا به میهمانیِ عاشقان فراخواند.با مولوی به هفت شهرِ عشق رفتم،با نظامی از هفت گنبد عبور کردم،با فردوسی هفتخانِ رستم را شکستمو با سعدی، هفت کالبدِ وجودم را بازشناختم.با نغمههای هفتگانه باربد،هفت وادیِ سلوکِ عطار را رقصیدمو در مستیِ هفت بادهی خیام، غرق شدم.هفت ماه در پیلهای خاموش ماندمو در میانِ تردید،هفت پنجرهی بیداریِ سحرگاهان به رویم گشوده شد؛تا آنجا که امانتِ این عشق را با چشمِ سر نوشتمو با جانِ دل، این مستی را رسوا کردم.ناگفته نماند؛اگر سالها در شبهای باغِ غزلیاتِ حافظ نشین نبودم،درکِ این شعر از من دور بود.اما لطفِ نورِ فروغ و نگاهِ سهراب،این جسارت را به من بخشیدتا این عشق، «هماینامه» نام گیرد
